و اين منم

 

مارو مينداخت پشت وانت زرد سال چهل و هفتش و ميبرد سد. توی راه ما سرپا بوديم و زل ميزديم به جلو . من بيشتر از ۹ سال نداشتم.  پشه ها با سرعت به صورتهامون برخورد ميکردن و له ميشدن. اونجا برنامه شروع ميشد. برنامه سنگ انداختن به درياچه آروم پشت سد. تقريبا سنگ هيچکدوممون روی آب نمیپريد. گاهی معجزه ای ميشد و سنگ يه نفر دو بار میپريد و دفعه سوم غرق ميشد. يکی از دوستام چند وقت پيش برام تعريف کرده بود که جسد يکی از اقوامش رو که ماهها پيش تو سد غرق شده تازگی کشيدن بيرون. من به درياچه خيره ميشدم و فکر ميکردم اگه يه روزی آب دریاچه رو خالی کنن چند تا لاشه از زير لجنها مياد بيرون. بعد از يه ساعت دومرتبه ما رو مينداخت پشت وانت مدل چهل و هفتش. ما اينبار مينشستيم ولی باز پشه ها تو صورتمون له ميشدن.  عصر ميرفتيم روی تپه شنی و شروع ميکرديم به قبر کندن.شب خواب ميديدم که افتادم توی درياچه و جنازه هايی که لای لجن ها بودن پاهام رو گرفتن و نميذارن بيام بالا...

شخصيت منفی و بدبينم داره کلی خودش رو به آب و آتيش ميزنه تا اميد کوچولويی رو که تازه گی پيدا کردم  از بين ببره. من و شخصيت خوش بينم چنگ زديم به اميد تازه پيدا شده و انقدر محکم گرفتيمش که داره له ميشه.

چند وقت پيش crash رو ديدم . معرکه بود و خيلی هم به موقع . دبدنش رو توصيه ميکنم وحشتناک.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۳/۱٧