و اين منم

 

 

خوب اون واحدم به سلامتی حذف شد. يعنی قراره که نذارن برم امتحان بدم که اونجوری ميشه صفر و بايد برم هر طور شده حذفش کنم. بعدم برای اينکه خودم رو يه کم سبک کنم نشستم کلی حساب کتاب کردم که اينجوری تازه خيلی بهتر شد و يه امتحانی که همينجوريش احتمال افتادنش خيلی بالا بود از سرم واشد . تازه ترم بعد هم دانشگاه همسايه ارائش ميده و لازم نيست ۲ ترم صبر کنم و باز با استادای گوشتلخ خودمون بردارم. بازم تازه کلی نقشه کشيدم که برم تو دانشگاه همسايه اون رديف جلو بشينم و هی با چشمهای قلمبه شده به درس گوش بدم و هی هرجلسه هم برم با کلی عشوه از پسر خوشگله ی کلاسشون جزوه بگيرم و باهش دوست بشم.بعدم  ازدواج کنیم و خوشبخت بشیم . (من حالم خوبه فقط قکر کنم  شوک خيلی بزرگی بهم وارد شده!!!)

استاد راهنما جونم انقدر آرامش داره که از اونورش افتاده و ديگه رسيده به تنبلی. تنها کاری که کرده فقط يه عنوان بهم معرفی کرده با يه استاد ديگه . استاد دوم هم که تو جاده کرج تشريف دارن و منم به علت همون آرامش بيش از حد٬  اينکه برم تا اونجا و ازش کمک بخوام  برام حکم يه چيزی تو مايه های بالا رفتن از کوه قافه. اينه که هم خيلی استرسی شدم هم  خيلی بدبخت.:((((((((((

هی!! منو ميبينی؟!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۳/٢٩