و اين منم

 

 

همسايه روبرويی هم ديروز اسباب کشی کرد و رفت. بعد از اون خونه با صفاهه که تو حياطش تخت داشت با يه باغچه  خوشگل و سبز و من هميشه فکر ميکردم که صاحبهاش حتما عاشقشند اين دومی  يا سومين خونه است که داره نا اميدم ميکنه. :(((

 خالی خالی ام. توی ذهنم به غير از فکر و خيال تو هيچی نيست. درگير شده ام باهات و  خودمم که چنگ انداختم و نميذارم خلاص بشم.  غير از حظور تو انگار  اتفاقی نمی افته . به جز تو ديگه  کسی رو نميبينم ٬چيزی رو نميشنوم٬ درکی ندارم.... وقتی هم که نيستی ديگه پوچ پوچم. مثل الان.

ديگه قرار نيست معجزه ای اتفاق بيوفته؟!!

 

 پ.ن: بلاخره موهام رو کوتاه کردم:))))))) البته نه اون مدلی که گفته بودم. يه مدل جينگول و مسخره که تازه مد شده و اصلا بهم نمياد. آرايشگرخانوم حواسش به همه جا بود الا کله من!!! کاش ميشد زودتر بلند شه:((((

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱