و اين منم

 

 

يکی از تلخترين روزای عمرم... کاش ميتونستم اين ۲ ساعت رو حذف کنم و ديگه يادم نياد که تو رو با اون دختره ديدم .اونی که هم زشت  بود و هم لاغر . اما تو خوشحال بودی و داشتی به بدترين شکل ممکن ميخنديدی. حقيقت تلخی بود ولی امروز و توی همون ۲ ساعت فهميدم که من هيج جايی توی زندگيت ندارم:(((( بعد هم اون استاد عوضی که يه زمانی خيلی دوستش داشتم و حالا داشت....خدا من رو وارد يه بازی کرده. بازيی که توش به من هديه های کوچيک ميده و خوشبختی های يه کمی بزرگتر رو ميگيره. بعد به من ميگه انتخاب کن٬ خوشحالی يا غم و غصه!!! تا حالا ميتونستم يه جوری خودم رو نگهدارم که تعادل برقرار بشه . اما امشب نميدونم برای کدوم يکی بايد گريه کنم؟!!!

مامان پشت تلفن فقط دو حالت ميتونه داشته باشه. يا فقط حرف ميزنه و يا فقط گوش ميده و تصديق ميکنه. ۵-۶ سال پيش که خيلی بيکارتر و خنگتر بودم نشستم و شروع کردم به شمردن. توی يه مکالمه يه ربعی پنجاه و چند بار گفت بله!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱۱