و اين منم

 

 

امشب داشتم توی کيف سی دی ها واسه يه فيلم جديد( قصه های عامه پسند ــ عالی بود) يه جا پيدا ميکردم که يهو چشمم خورد به يه سی دی قرمز که روش نوشته بود همايش. بعد مثل برق همه چی از جلوی چشمام گذشت و هوس کردم که نگاش کنم. سی دی مال عکس های اون همايش کذايی توی سال ۸۳ بود که تو به شکل کلیپ درش آورده بودی و من انقدر آويزونت شدم تا برام رايتش کردی. يادمه واسه اون همايش دوست جون کلی آرايش کرده بود اما من حتی يه ماتيکم نزدم و اصلا تو کل روز هوس نکردم که برم دستشويی و... ولی گيوه هام رو پوشيده بودم:))) نميتونم بگم که خيلی خوش گذشت اما تنها خوبی اون همايش اين بود که تو چند تا عکس ازم گرفتی و اين بهونه رو دستم دادی که ازت اين سی دی رو بخوام.بگذريم٬ برام مثل يه شک بود . عکس واقعا چيز عجيبيه. هميشه فکر ميکردم همين که فارق التحصيل بشم گورمو گم ميکنم و هيچ وقت واسه اين دانشگاه و آدماش ( چه استاد چه دانشجو) دلتنگ نميشم. ولی  الان مطمئن نيستم. اين عکسها نميذارن که همه چی رو فراموش کنم. ولی با اين حال دلم ميسوزه که چرا بيشتر عکس نگرفتيم. بايد دوربينم رو تعمير کنم. عکس اونی هم که چند وقت پيشا مامان سراغش رو گرفت اون تو بود. وقتی اسمش رو از دهن مامان شنيدم واقعا تعجب کردم . از اينکه چطور مامان هنوز اون رو يادشه و من بايد چند ثانيه فکر کنم تا يادم بياد کی بوده؟!!!!

بعد اون ماجرا يه شب درميون خوابت و گاهی کابوست رو ديدم . واقعا بايد خدا رو شکر کنم که اين عادت رو ندارم که تو خواب حرف بزنم ...ميخوام صبر کنم. صبور باشم.هومممم:))))))))

دشمن طبقه اول امروز عقب نشينی کرد و رفت . ديگه راحت ميتونم بپر بپر از پله ها برم پايين و نگران نگاه ترسناکش نباشم که هر لحظه ممکن بود توی راه پله قافلگيرم کنه. خوشحالم.

چقدر خوبه که توی بستنی گردو ميريزن!!!!

يه کاری رو خيلی دوست دارم. اينکه بپرم وسط خيابون و سعی کنم با دست ماشين ها رو نگه دارم تا از خيابون رد بشم. يه جورايی حس قدرت بهم ميده مثل همون جريان پليسه و کاميونه:))))))

يه گلابيه يه روز گن میپوشه ميگه من موزم!!! من ميتونم به اين تا ابد بخندم.

 

پ.ن :‌فردا تولدمه.ديگه نميگم که دارم چند ساله ميشم:))))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱٦