و اين منم

 

 

کلی ساعته که نخوابیدم. شب به علاوه ی پاسی از دیروز. مغزم یه چند ساعتی  میشه که داره روند تصاعدی استهلاک رو طی میکنه اما هنوز خوابم نمیاد. این امتحانا با فرجه های طولانی حسابی باعث دردسر میشن. دو تا امتحان رو با آخر گیجی دادم  و واسه امتحان بعدی تصمیم گرفتم که خوابم رو میزون کنم . یه جوری که شب بتونم بخوابم. در نتیجه باید کلی ریاضت بکشم :((((((((

خوشحالم که یه قدم هر چند خیلی مورچه ای برداشتم :))

دم صبحی یه کبوتر اومده بود لب پنجره و نمیدونم داشت چی بلغور میکرد. خیلی احمق بوده که فکر میکرده من زبونشو میفهمم !!!!منم از اون احمقتر که فکر میکردم اگه بهش بگم بره میفمه و میره. مجبورم کرد حرکت خشن نشون بدم.

 یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه یه مریض پروتز تنها در صورتی خوبه که بعد از تحویل پروتزش موقع رد شدن از چند تا خیابون انورتر تصادف کنه و بمیره!!! منم اول فکر کردم که چه ضرب المثل قصی(قسی) القلبی!! اما الان کاملا بهش ایمان آوردم. مریضم هر جلسه از اونور شهر لنگون لنگون میکوبه میاد دانشگاه و بعد از امتحان یقه منو میچسبه که من نمیتونم با این غذا بخورم . منم با لبخند و چشمای تنگ میشینم و هی از دندونا کوتاه میکنم تا بلاخره رضایت بده و بگه خوبه یا خیلی خوبه. ولی باز جلسه بعد پیداش میشه. دفعه آخر آقای ارشدی ( منشیمون که آخر دودره بازیه و من خیلی ازش خوشم میاد) میگفت بزن فکشو بشکن تا میزون بشه. وای که من چقدر دلم میخواست اینکارو بکنم ولی باز لبخند زدم و رفتم به استقبالش . کاش میشد یه اتفاقی میافتاد و من دیگه از زیارت مکررش خلاص میشدم :()

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٢٢