و اين منم

 

یه سحر خیزی شدم که بیا و ببین. به عمرم سابقه نداشته. ساعت ۴.۵ صبح بیدارم. فکر کن!!!! موقع امتحانها فکر میکردم به خاطر استرس و این حرفهاس که حالا داره اینجوری خودش رو نشون میده .اما الان چی؟!

یه کار بامزه پیدا شده بود واسه تابستون . هفته ای یه روز و روزی بیست تومن حقوق. فقط هم قرار بر معاینه بود. ولی چون دارم میرم همدان نشد که بشه. وگرنه با دوست جون میرفتیم کلی هرو کر میکردیم و عصر هم موقع برگشت حقوقمون رو خرج میکردیم:))))

تقصیر خودمه.

تا من ایر رینگم رو دادم که ببرن انباری باز این دردم شروع شد. حالا یه دوماهی کلا ایر رینگه چسبیده بود به زمین ها انقدر که نقش انداخته بود .فکر کنم همش از اون روز شروع شد که سر امتحان اخری دکتر ل به طور ناگهانی متوجه شد من و دوست جون پیش هم نشستیم و جای من  رو عوض کرد و نشوندم روی صندلی سفت . وسطهای امتحان انقدر دردم گرفته بود که چیزی نمونده بود بگم بیاین جای منو عوض کنید. بعد یهو یادم اومد اگه پرسیدن چرا نمیتونم بگم چون پشتم درد میکنه که!!! واسه همین لال شدم و نشستم روی همون صندلی سفت و درد کشیدم. :(((((((

خوبه که به این پیام بهداشتی هم  به خوبی دقت کنید:)))))

پ.ن: نان را از هر طرف که بخوانی٬ نان است!!


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٢٩