و اين منم

 

سلام؛

من یه عمه دارم که دور از جون شما خیلی آدم بیخودیه ( عمه جان شرمنده ٬ میدونم که هیچوقت اینجا رو نمیخونی واسه همین رک میگم!! ) یه بار خیلی چند سال پیش که قضا و قدرو روزگارو تقدیر دست به دست هم داده بود تا ما با هم قدم بزنیم از یه کوچه ای رد شدیم که توش یه ساختمان عجیب که به نظر خیلی عظیم میومد رو دیدیم البته نصفه بود و احتمالا اداره ای دانشگاهی چیزی قرار بود بشه. منم برگشتم به عمه جان خانوم گفتم چقدر با عظمته !!! عمه خانوم هم برگشت گفت...  عظمت فقط مخصوص خداست ... منم نه گذاشتم نه برداشتم لال شدم:((((((((

 این چند وقته بعضی روزها که میرفتیم بیرون از عباس آباد  کارامون طول میکشید و مجبور میشدیم دیر برگردیم . منظور از دیر یعنی شب!!!  کوچه باغ هم بعضی جاهاش به لطف مردم دوست داشتنی که چشم ندارن چراغ برق سالم ببینن به طرز وحشتناکی تاریکه . جوری که وقتی از آینه عقبت رو نگاه کنی انگار دنیا درست از پشت سرت قطع شده و چیزی وجود نداره به غیر از یه خلاء سیاه . که البته خیلی هم هیجانی بود مخصوصا وقتی که از کنارت ماشینهایی رد میشدن که راننده هاش شبیه مرده های از قبر بلند شده بودن!!!!

انقدر از تو پر شده بودم که فکر میکردم دیگه برای کسی جا ندارم. اشتباه میکردم.....

وقتی که خونه نبودیم. یه دو سه هفته ای پسرخاله جان مهمون اتاق من بوده. پسرخاله جانم توی کثیفی لنگه نداره. وقتی برگشتیشم تنها جای خونه که به ظاهر تمیز بود اتاق من بود که از اون جاییکه محل اطراقش بوده  خیلی تعجب برانگیز بود. تا ااینکه دیشب بر حسب اتفاق سرم رو کردم زیر تخت. انقدر وضع فجیع بود  که از تصور گذروندن شب کنار اون کثیفی هاحالم بد شد و مجبور شدم برم کورمال کورمال جارو بیارم و نظافت کنم. اونم من که خودم یه پا میکروبم. ولی هنوزاحساس خوبی به تختم ندارم:((((((


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢٢