و اين منم

 

 

یه سالنامه بود لابلای کتابها مال سال ۸۱. خیلی اتفاقی یه صفحه اش باز شد و شروع کردم به خوندن. و خیلی اتفاقی تر رسیدم به روزی که مربوط به تو میشد٬ مربوط به اولین جمله ای که تو بهم گفته بودی« میشه ببینی فن روشنه یا نه؟!» مطمئنم که اون موقع اصلا  عاشقت نبودم شاید دوستت هم نداشتم اما پایینش نوشته بودم. اولین دیوار شکست. از اون موقع تا الان چند تا دیوار شکسته؟ چند تا دیوار دیگه باقی مونده؟!!! خنده داره اما بیشتر دیوارها رو من شکستم انگار.

از صمیمیت تلفنی اصلن خوشم نمیاد.

خواهر شیرین دو تا دختر همسان به دنیا آورده. میگه اصلا به این فکر نمیکنیم که چطوری باید ازشون مراقبت کنیم چون دیوونه میشیم. اومممممم... میخوام پیشنهاد بدم یکیشون رو بدن به من و دوست جون .

امروز دانشگاه شروع شد. کل صبح حالم بد بود :(((((((

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢٥