و اين منم

 

 

خوب به سلامتی ما تا اینجا یه شانس آوردیم که اونم پیدا کردن مریض تو این قحطی بود. که هم شامل حال من شد هم دوست جون. از اون طرف هم یه بد شانسی آوردیم که گم شدن استاد راهنماست. استاد من قراره هفته دیگه به سلامتی پیداشون بشه و استاد دوست جون دو هفته دیگه. نمیدونم اینا که خودشون نمیخواستن بیان دانشگاه دیگه چرا ما رو یه هفته زودتر کشوندن؟!!!

بعد از ظهری رفتیم کلینیکی که دوست جون اخیرا توش کار میکنه. جای خیلی خوب و تمیزی بود با ضمیمه یه منشی نچسب و فضول. ولی از مریض هیچ خبری نبود. تمام ۲ -۳ ساعتی که اونجا بودیم همش به صحبتهای روزمره گذشت که اتفاقا به کلی کشف و شهود در مورد استادها منجر شد . تا اینکه رفتیم یه اتاق دیگه که مخصوص بستری بود و فوری چشممون افتاد به دم و دستگاه پزشکی اونم بدون هیچ مزاحمی و شروع کردیم به معاینه . یه چیز خیلی جالب که اونجا بود از این دستگاه ها بود که وقتی بچه بودیم دکترا دماغ و گوش و این سوراخ سمبه ها رو باهاش نگا میکردن. اسمش رو بلد نبودیم ولی  گذاشتیم رینوسکوپ یا مماغ بین!!!. اگه بدونین این مماغ و گوش چه دنیایی دارن!!! مخصوصا گوش که مثل تونل میمونه. اینجور که دوست جون میگفت مماغ من خیلی جالب بوده اما من به خاطر مخاط ملتهب دوست جون چیز زیادی اون تو ندیم.( بین خودمون بمونه ٬ دوست جون اصرار داشت که چشم و حلق من رو هم با رینوسکوپ مشاهده کنه که خووشبختانه رهی واسش پیدا نکرد!!!!) بعدشم که یه گوشی بود و باهاش به صدای هر جای بدن که ممکن بود چیزی ازش در بیاد گوش کردیم. انقدر باهاش ور رفتیم که شلنگش در اومد !!! دستگاه فشار خون جیوه ای هم بود که ماشالله ما انقدر با استعدادیم که یه نیم ساعتی زحمت کشیدم تا بلاخره فهمیدیم چه جوری باید ببندیمش . بعدشم  ۲-۳ بار فشار گرفتیم تا یادمون اومد کدوم صدا دیاستوله کدوم سیستول؟!!! جالبیش این بود که فشار من ۹ روی ۵/۵ بود و فشار دوست جون ۱۰ روی ۶. احتمالا انقدر تلاش کرده بودیم که فشاره افتاده بود کف پا . خولاصه که خیلی خوش گذشت.  حالا قرار شد دفعه بعد بریم تو بخش سرجری و من یه رینوبلاستی واسه دوس جون انجام بدم:))))))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢۸