و اين منم

 

 

 

يادتونه من ترم  پيش يه واحدم حذف شد و گفتم ميرم دانشگاه همسايه ميگيرم و اون جلو ميشينم و ال ميکنم و بل ميکنم؟!!! خوب من اين کلاس رو بعد از اينکه کلی ازش نهی شدم بلاخره همونجا گرفتم که از بخت بد ساعت ۷ صبح تشکيل ميشه. فکر کن آخه مگه به اين زودی هم ميشه؟!!! يعنی من خواب آلو بايد پنج و نيم صبح بيدار شم و ۶ بزنم از خونه بيرون. حالا اين واحد جزو سخترين درسهای اين دانشگاهه و هر چی هم دانشجوی شلوغ و درس نخون بوده از ترم های بالايی جمع شده تو اين کلاس. منم که اگه برم جلو بشينم آسمون به زمين مياد. اينه که همون ته مها يه جايی واسه خودم پيدا ميکنم و به جای جزوه نوشتن ريز ريز به شلوغ کاريهای جماعت ميخندم. تا حالا هم بچه درسخونشون رو پيدا نکردم که برم ازش جزوه بگيرم :)))

 کلی  حرف زده شد و قرار شد که ديگر فکر نکنيم و فقط ببينيم. برای ديدن هم که وقت نيست... تمام!!!

کم کم دارم يه چيزهايی ميبينم:)))))))

ديشب خوابهام پر از جنگ و دعوا و بحث بود. سر صبحی هم که باز کابوسهای قديمی !!! همش تقصير جينجيوايتيس دختره و اين سرماخوردگی مسخره است.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٧/۱٤