و اين منم

 

 

 

تلفن زنگ ميزنه و من که تازه خوابيدم دلم نميخواد از زير پتو بيام بيرون. بعد از ۱۰ تا زنگ از رو ميرم و جواب ميدم. مامان مريض کوچولومه. توی هفته گذشته کلی خودم رو پيچ و تاب دادم تا واسه يه پسر بچه ۳ ساله و خيلی ناز پالپکتومی کردم. البته يه کانالش نصفه پر شد. مامانش از اونور خط ميگه که ديشب درد داشته و امروز اندازه يه گيلاس آبسه کرده. خود ياسين گوشی رو ميگيره ميگه سلام. حال دندونش رو میپرسم و ميگه خوبه. به مامانش ميگم بهش آموکسی بده تا شنبه. انقدر گيجم که يادم ميره دوز و ساعتش رو بگم. قطع که ميکنم يه دفعه میپرم که نکنه ورداره يه کپسول بندازه تو حلق بچهه.تماس ميگيرم و ميگن خونه نيست. قرار ميشه يه ساعت ديگه زنگ بزنم. تو اين فاصله با دوست رزيدنت اطفالم مشورت ميکنم  تا مطمئن بشم. اونم بدتر از من هيچ حرفی رو نميتونه مطمئن بزنه. يادمه که بايد ۲۵۰ ميل و سوسپانسيون داد ولی به شک ام ميندازه. مجبوری ميرم سراغ استادم  و حرفم رو تاييد ميکنه. ۵ دقيقه پشت خط ميمونم تا بلاخره مامان ياسين پيداش ميشه. يه دور ديگه با ياسين حرف ميزنم و قول  ميده که شنبه بياد پيشم.  کم فکرم مشغول بود به خاطر ريکارمنت اطفال٬ آبسه هم بهش اضافه شد. کاش شماره بهشون نداده بودم. کاش بيخبر ميموندم. اينجوری يه دفعه شنبه خودش رو ميديم و درمان رو شروع ميکرديم ولی حالا... تا شنبه بايد کلی با خودم کلنجار برم . گريه بچه ها و بدقلقيشون٬ سرماخوردگی خودم و ضعف اين چند روزه خيلی خسته ام کرده. خبر بد هم که اضافه شده ديگه بدتر. :(((((

روزای تلخ!!!

به اون ترس از باد ٬ ترس از رعد و برق و بارون رو هم اضافه کنين.دارم شاهکار ميشم.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٧/٢٧