و اين منم

 

 

 

من الان خيلی خيلی عصبانيم. تا اطلاع ثانوی هم پاچه ی هر کسی رو که تا ده متريم باشه گاز ميگيرم.!! آخه تو کدوم نا کجا آبادی همينجوری ور ميدارن دو روز و بدون اطلاع قبلی تعطيل ميکنن؟!! ها؟!! واسه ۴ شنبه به دوتا مريض وقت داده بودم که نجات ريکارمنتم به اونا بستگی داشت. يه کتاب بايد از کتابخونه واسه امتحانم ميگرفتم که پريد. باطری ماشين خالی شده و يه سمتم ديواره و يه سمتم ماشينی که صاحبش تو اين آپارتمان زندگی نميکنه و فقط روزای زوج مياد و ميبرتش که با اين تعطيلی ها احتمالا تا شنبه ازش خبری نميشه . اونم درست زمانی که من بعد از قرنی واسه دو روز احتياج شديد به ماشين داشتم. تازه ميخواستم بيام تو رو هم برسونم!!! sms ها هم سند نميشه و واسه جريانات بالا انقدر گريه کردم که نميتونم بهت زنگ بزنم :(((( تو رو خدا بهم نخندين ولی من الان کلی احساس نفرين شدگی ميکنم و هر لحظه منتظرم که سوسکی اسبی چيزی بشم >:((

يه چيز جالب و بی ربط !!! هيچ ميدونستين که ويگو مورتنس تابستون يه سر اومده ايران و رفته؟!!! جريان از اين قرار بوده که يه خانومی به اسم سارا صولتی که نويسنده و فيلمساز جوونيه چند سال پيش کاراش رو ميفرسته واسه ويگو و مورتنس هم خيلی خوشش مياد و کم کم  رابطه و دوستيشون بيشتر ميشه. تابستون امسال سارا صولتی تصادف ميکنه و تو بيمارستان بستری ميشه و يکی هم ميره به ويگو خبر ميده. اونم يه روزه مياد عيادت سارا صولتی و ميره. فکر کن!!!( منبع خبر؛ ماهنامه ی سينمايی دنيای تصوير )

** اين پست رو يه بار نوشتم بعد قبل از اينکه سند يا سيوش کنم يه عروسک افتاد رو کيبورد و کامپيوتر خاموش شد .منم عين چی با صدای بلند زار زار گريه کردم  . با اينکه خيلی کار لوسی بود ولی حالم رو يه کم بهتر کرد:)))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢