و اين منم

 

 

 

انار دون ميکنم. انارها تو يخچال يخ کردن و نوک انگشتام داره از سرما بيحس ميشه. به ظرف انارهای دون شده نگاه ميکنم و... يهو يادم مياد. چه وقت از سال بود؟!! همين روزها يا شايد يه ماه بعدتر!!!  ميرم سراغ آرشيوم. فقط چند روز بعدتر از امروز بوده. يه خواب بود. زيباترين خوابی که ديده بودم. يکی پيدا شد و ميگفت بلده که تعبير کنه. تعبيرش تو بودی وقتی که تمام خواب رو تعريف کردم. باز يه جرقه زده ميشه . ياد اون خانوم ارمنی با موهای زائد سفيد روی چونه و صدای گرفته از چندين سال سيگار کشيدن ميوفتم که فقط تاريخ ميگفت و يکی از تاريخهاش ماه هشت بود. دست خودم نيست و دارم همه چيز رو بهم ربط ميدم. توی گذشته ٬ توی الان و شايد توی آينده يه چيزی هست که مربوط به دونه های انار ٬ به تو و به من ميشه. اميدوارم که خرابش نکرده باشم.  ميرم سراغ روز دهم. دلم ميخواد يه روز عجيب باشه. ميخوام يه چيز غير عادی از تقويم بکشم بيرون. يه چيزی که بوی تو رو بده٬ ولی... روز دهم يه روز معموليه مثل همه ی روزها ٬ معمولی تر از امروز. سرد ميشم و ميشينم. انارهای دون شده رو کنار ميزارم و اشکهام رو پاک ميکنم.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٥