و اين منم

 

 

 

دارم از نگرانی ميميرم. البته شايد در حد مرگ نباشه نگرانيم ولی واسه منی که تا اونجا که ممکنه بيخيالم نگرانی در هر اندازه ای وحشتناکه . خودم رو در معرض يه شايعه بزرگ ميبينم. همش ياد اون دختره تو دانشکده ميوفتم که ... ميترسم همون سرنوشت گريبان خودم رو بگيره . تو هفته گذشته ۲-۳ نفر به خودم يه چيزهايی رو پروندن و اعتقاد من اينه که وقتی چند نفر به خودت ميگن احتمالا چندين نفر دارن پشت سرت چيزای خيلی بيشتری ميگن و اين خيلی ترسناکه. به يه نجات دهنده احتياج دارم ...

راستی من کد دواينچی رو امروز ديدم. تا حالا تقريبا هيچ نقد خوبی ازش نخوندم. شايد بخاطر اينکه همه کتابش رو خونده بودن و عاشقش شده بودن و از فيلم يه انتظار ديگه ای داشتن که برآورده نشده. اما من کتابش رو نخونده بودم  و بی نهايت از فيلم لذت بردم :))))) انقدر که اگه نگرانی نداشتم و يه کوه ترجمه و سمينار سرم نريخته بود حتما ۲ بار ديگه نگاش ميکردم!!!

ميم جونم يه چيز بامزه در مورد ترس من از رعد و برق و بارون نوشته .مرسی دوست جونی خيلی کمک کننده بود :* وقتی بهش فکر ميکنم اين تصوير برام تداعی ميشه که من يه غول ترسناک شدم و تو خيابون راه ميرم و مردم رو ميترسونم و ميگم هومممممممم من يه دندونپزشکم . مردم هم جيغ ميکشن و فرار ميکنن:)))

من نگرانم...

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/۱٩