و اين منم

 

 

 

روزها گذشت وگذشت و بلاخره به اون روزی رسيديم که فرداش بايد بریم بخش نفرت انگز تشخيص با استادهای نفرت انگيزترش :((( از فردا تا ده روز ديگه بايد صبح به صبح يه دعای رفع بلا بخونم و به خودم فوت کنم. 

 یه ذرب المثل قديمی هست که ميگه آب که از سر گذشت چه يک وجب چه صد وجب. من ۸۰ درصد نگرانيم به خاطر اين بود که نکنه واقعا حرف و حديث و شايعه ای برام در جريان باشه که بعد از يه کم تحقيق فهميدم که از پارسال لابه لای زمزمه ها و پچ پچ های دانشکده يه چيزهايی هم در مورد من گفته شده و ديگه خيالم  راحت شد وحتی شايد بتونم  راحتر به کار خودم برسم :)))

 از لج تو که شده  ميروم موهايم را خوشگل ميکنم.ميروم با دوست قديمی ام ناهار ميخورم. ميروم برای يک دوستم کادو ميخرم٬ عروسک!!! ميروم خوش ميگذرانم يک خلوار. ميروم ... ميروم نذر ميکنم که حرفم رو بفهمی که قبول کنی که...

 ما افتاديم توی طرح. در رو که باز ميکنی بستنش يه ربع طول ميکشه. معجزه ميشه و کليد تبديل ميشه به بيل.

 

  


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢٢