و اين منم

 

 
 
... آه ای يقين يافته٬
  بازت نمی نهم !

ديروز که درس خوندم بر خلاف اون چيزی که فکر ميکردم خيلی بهم مزه داد. شايد به خاطر اينکه از روی اجبار نبودو به ميل خودم کاری رو که يه کم احساس نياز بهش کرده بودم انجام دادم. تازه دارم ريز ريز يه کتابی هم ميخونم به اسم با گارد باز نوشته حسين سناپور. اون دوتا کتاب ديگه اش رو هم خوندم چندين سال پيش . اين رو هم اسمش رو يه جايی شنيده و يا حتی فکر کنم که خونده بودم خوبه و قاطی ليست فيلم های مورد علاقه يادداشت کرده بودم. هفته پيش که تو کتابخونه ديدم رو ميز افتاده فوری قاپيدمش و دارم مثل لم دادن روی مبل و قلپ قلپ چای خوردن ميخونمش. اين دو تا کار کلی حس خوب بهم داده. انقدر که ديگه تصميم گرفتم آهسته آهسته فراموشت کنم و ديگه انقدر خودم و گاهی دوستانم رو رنج ندم تازه فردا ميخوام يه جای خيلی خوب برم که باعث شده مثل بچه ها ذوق کنم :))))

اين عروسکه که واسه دوستم گرفتم يه ماه توپوله با ۴ تا ستاره که ازش آويزونه.خيلی خوشگله... دلم نميخواد بهش بدم!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢۸