و اين منم

 

 

 

مريض ريحانه می آد که بشينه رو يونيتش. بلند بهش ميگم سلاااااااااااام آقا پسسسر. چطورررری؟!! ميخنده و در واقع ميخوابه سر جاش و آروم ميگه خوبم. حواسم ميره جای ديگه. بر که ميگردم ريحانه داره واسش پيش بند ميبنده. آقا پسر يواشکی و ماهرانه برام يه چشمک حسابی ميزنه. خوشحالی و خنده می دود زير پوستم . فکر کنم ۳يا ۴ ساش بود:))))))

عصری با جون جونم چت ميکردم و داشت نصيحتم ميکرد که عاقل باشم٬ سنجيده عمل کنم٬ عجله نکنم و ... يک جايش گفت غصه نخور تو من رو داری اون چيکار کنه که هيچ کس رو نداره؟!! يادته جون جون؟!! خيلی حرف خوبی بود.آره من واقعا خوشحالم که تو رو دارم و شماهارو . چرا غصه بخورم وقتی که تو هستی و الا و بهاره هستن و دوستای خوب وبلاگيم که ميفهمنم .من خيلی هم خوبم الان.اصلا مگه ميشه بد باشم. تازه احساس ميکنم کلی حس خوشبختی بعد از مدتها تو دلم قلمبه شده.کلی....

هه!!! همين الان ساعت صفر شد :))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٩/۱