و اين منم

 

 

 

داشتيم ميرفتيم که ناهار بخوريم .بهم گفت که يه چيزی رو بهم ميخواد بگه و بايد قول بدم که ناراحت نشم. اين قول گرفتن پيش پيشکی کلی باعث شد علامت سوال بشم که حالا يعنی چی ميخواد بگه و اينا . ولی بعدش يه راز شخصی رو که مربوط به خودش و مال دو سال پيش بود رو گفت و باز هی معذرت ميخواست که تا حالا بهم نگفته. من  مونده بودم آخه چرا من بايد به خاطر يه همچين چيزی ناراحت بشم!! يه راز شخصی که هيچی ربطی به من نداره و ميتونست که حالا حالا هم نگه مخصوصا که ۲ سال گذشته بود و ديگه کمکی هم از دستم بر نميومد. ولی دلم به حال دوست جونم خيلی سوخت. ميگفت خيلی تنهاست و من دلم ميخواست بغلش کنم و دلداريش بدم اما با اينکارم تنهاييش خوب نميشد. الان که فکر ميکنم ميبينم کاش اين کارو کرده بودم شايد کمتر غصه ميخورد.هومممممم يادم باشه فردا بغلش کنم....:)))

دارم به سمت تو هدايت ميشم. مقاومت ميکنم و فکر قطبهای آهن ربا دست بردار نيستند. يه نقطه روشن توی دلم ظاهر شده و سعی ميکنم ناديده اش بگيرم. ميخوام حتی اگه شده خاموشش کنم. اين نقطه های روشن چراغم که بشن بی فايده ان. کاش فکرم سيال بود.

 يه آدم خيلی قديمی رو يهويی ديدم. تو اد ليست يه آيدی فسيل شده بود. اسمش يادم نميومد. بعد از شونصد سال با اون آيديم  آن شدم و ديدم تنها کسی که چراغش روشنه همونه. يه جوری شدم. اين اتفاقات حالم رو بد ميکنه:((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٩/٥