و اين منم

 

 

 

اخم کرده بودم . دستامو گذاشته بودم توی جیبهام و تو دلم غر میزدم از دست خودم از دست همسایه پایینی از شانسم ... دوست جون که پیاده شد. بغل دستی ام شروع کرد به حرف زدن. غر میزد بیشتر . بیشتر از تو و من خوشحال بودم که دیگه سکوت نمیکنم. دیگه اینجور موقع ها فقط لبخند نمیزنم و سرم رو بیتفاوت تکون نمیدم. دیگه منم میتونم از تو عصبانی باشم و با بقیه همراهی کنم. خنده ام میگیره از خودم . بحث میکشد به خودمان و بقیه. میگه حرفی پشتت نیست. میگه اگه حرفی هم باشه خوبیه. باور نمیکنم . میگه اتفاقا چند وقت پیش یکی داشت اینا رو بهم میگفت.  میگم میترسیدم . میگه این اواخر فقط تو خودتی. نمیذارم بپرسه که چرا. حرف عوض میشه و میرسیم به خونه. میگه فردا داریم میریم کوه. من اما امتحان دارم و...نمیان بالا و میرن. نمیفهمم چرا بغض کردم!!!

.... اینا یعنی جای خالی :(((((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٩/۱٦