و اين منم

 

 

 

 

بلاخره به زندگی طبیعی برگشتم. به اینکه با خیال راحت ساعتها جلوی کامپیوتر و تلویزیون وقت تلف کنم. به اینکه دیگه از جلوی فیلم فروشهای ولیعصر آروم رد بشم. به اینکه مجله محبوبم رو ورق بزنم با لبخند . به اینکه هدر بدم عمرم رو بدون عذاب وجدان و به اینکه زندگی کنم مثلا شيرين .از امتحان دوم که اصلا به نتیجه اش مطمئن نیستم. یک نیمروز کامل رو توی بازار از نوع گلو بندکی, یک نیمروز کامل را در حال گردگیری دخمه ام و یک نیمروز کامل را توی اتاق دختر داییم صرف کردم . دلم میخواد یه هفته بمونم تو خونه و به همین رویه انقدر ادامه بدم تا خفه شم . از عصر هم هی داریم این اخبارها رو چک میکنیم ببینیم کی میخواهند این فردا را تعطیل کنند از فرط آلودگی:))))

 

دختر داییم حس ششمش مثل بویایی سگ کار میکنه لامصب!!!

 

هنوزم بهت فکر میکنم ...بزرگترین بدبختیم همینه:(((

 

تیک تیک تیک...

 

بعد از سالها دلم برای خاله هایم تنگ شده است که دوره ام کنند. نصیحتم کنند. بخندند. بخندم.بخندم. بخندم...

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٢