و اين منم

 

 

 

من تقریبا بیخیال این بازی جدید شب یلدایی شده بودم چون فکر نمیکردم که کسی دعوتم کنه از بس که روابط کمی دارم با بقیه. ولی نوشین عزیز باعث شد که یه کم اميدواری پيدا کنم.و اما اين شما و اين هم اعترافات من:

 

1-     وقتی تابستون نگار اومده بود ایران با پسره دو بار تا دم اون کافی شاپی که محل قرار بود رفتیم . ولی من هر بار از ترس اینکه دارم وارد یه محیط غریبه میشم عقب عقب برگشتم. تا اینکه رفتیم از یه مغازه پایینتر خرید کردیم و من با انرژی که از خریدم گرفته بود شیر شدم و بلاخره رفتم تو. بعدم که گفتن دیر اومدین به دروغ گفتم که نتونستیم از خیر دیدن مغازه ها بگذریم!!!!

2-      تا حالا یه بیسکوییت از توی کشوی بقل دستیم توی دوران ابتدایی یه 100 تومنی از کیف مامانم توی همون دوره. یه نوشابه خانواده از توی هتل و مقدار زیادی عکس پری آپیکال از بخش رادیولوژی دانشگاه دزدیدم. به خاطر اون سه تای اول به شدت عذاب وجدان دارم.

3-     وقتی سه سالم بود پسر عموم رو که اونموقع 2 سالش بود گاز گرفتم. بابای پسر عموم که عموم هم میشد دعوام کرد و منم شروع کردم به عر عر کردن بعدشم با عمو قهر کردم. عمو ی خدابیامرزم هم واسه آشتی بردم و برام یه کفش تق تقی زرشکی خرید. نزدیک 6 ساعت از اون روز رو با جزئیات کامل یادمه!!!

4-     یه بار وسوسه شدم که با تیغ رگ دستم رو بزنم. اما چون نمیخواستم که بمیرم به جای اون رگ اصلی از انگشت شصتم شروع کردم به بریدن انقدر اون سوزش و راه افتادن خون برام جالب شده بود که دو تا انگشت آخر رو خیلی عمیق تر بریدم. هر موقع به جای اون زخمها نگاه میکنم ، میفهمم که یه بیمارم که خدا آروم آروم یه کم خوبترم کرده.

5-     هیچ علاقه ای به اینکه زیر بارون قدم بزنم ندارم. توجیه ام اینه که خیس میشم.

 

خیلی دلم میخواست که واسه این بازی چیزای بامزه و یا شادتر بنویسم. ولی هرچی که داره یادم میاد تلخه یه جورایی، حداقل واسه خودم.

 و اما 5 نفر بعدی که قرار آلوده بشن: دی، اتاق رنگ ، الهه جونم ٬ رهگذر خسته ، تنها در تاریکی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/۳