و اين منم

 

 

 

 

دیروز یه کاری پیش اومد یه جای دور. زنگ زدم گفتن مسئول مورد نظر ساعت 11 میاد تا 5/12 منم هراسون گفتم آقا شما که مسیرتون همیشه اونجاست بنظرتون اگه من الان از هفت تیر را بیوفتم میتونم خودم رو تو اون ساعت برسونم اونم گفت آره. منم بعد از 2 ساعت تاکسی و مترو و می نی بوس سواری و کلی پیاده روی یازده و چهلو پنج دقیقه رسیدم اونجا. فکر میکنید چی شد؟!! بهم گفتن که مسئول مورد نظر ساعت یک به بعد شاید تشریف بیارن. بعد از یه کم غر غر کردن گفتم اگه میشه شمارش رو بدید خودم بهش زنگ بزنم. که ندادن. منم گفتم عیب نداره و شروع کردم به این ور اونور زنگ زدن که از بچه ها شماره رو بگیرم. قرار شد یکی بهم اس ام اس بزنه.تو همون هیر و ویر خانوم منشی که دید من انقدر پیگیرم خودش شماره رو گرفت و هنوز حرف نزده آقای مسئول یه چیزی از اونور بهش گفت تو مایه های خفه شو. شماره که رسید پشت بندش یکی خبر داد که دکتر فلانی گفته باید واسه طرح درمانت دانشگاه باشی.که اگه تو خوش بینانه ترین حالت یک ساعت هم طول میکشید که برگردم باز نمیرسیدم.تازه یه وقت دکتر هم داشتم ساعت 2 که اونم دیگه دست نیافتنی بود. فکر میکنید من چی کار کردم اون موقع؟!!! پا شدم دعوا کردم؟!! زنگ زدم به آقهه هر چی از دهنم در اومد گفتم؟!! بر گشتم دانشگاه؟!!نههههههه. نشستم روی یه صندلی و گریه کردم. همون موقع هم مامان زنگ زد و من لوس دیگه تقریبا زار زدم. طفلی مامان مونده چه بلایی سرم اومده که اینجوری دارم فغان میکنم. خودم هم میدونم این کارا ازم بعیده . اما تو اون شرایط بعد از اون همه خستگی تنها واکنشم فقط همین بود. از اونجایی که هیچ کجا رو اونطرفها بلد نبودم تا ساعت یک و نیم روی همون صندلی نشستم و فین فین کردم. خیلی مسخره است با اینکه کارم انجام شد و یه دوست هم تو دانشگاه به دادم رسید و رفت با دکتر صحبت کرد، تا موقعی که رسیدم خونه یعنی تا 3 ساعت بعدش بنده همچنان اشک تو چشمام جمع میشد و آه میکشیدم!!! فکر کنم خیلی بهم ظلم شده بود.

 من یه اعتراف یادم اومده : علاقه ی خیلی شدیدی دارم به خوردن بربری با نوشابه اونم کوکا J)))

به طرز عجیبی رسیده ام جلوی امامزاده قاسم.  دست میکنم توی جیبم تسبیح بچرخانم. جیب سوراخ شده و تسبیح آبی ام افتاده،نیست.امروز را با یک نفر دیگر بوده ام و شب ، الان، دلم برای  تو تنگ شده. کجا رو دنبالش بگردم؟!!!کجا رو دنبالت بگردم؟!!

 باید  حرف بزنم. خیلی.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٦