و اين منم

 

 

 

 

 

الان یه نارنگی توپول خوردم و بلاخره تصمیم گرفتم که بنویسم. یه جورایی خنکم و یه حس سبکی دارم. بیشترش به خاطر نگار و این نوشته ی سحر انگیزشه. زندگیم این روزا بدجوری تکون خورده. به غیر از کلاس نقاشیم هیچی سر جاش نیست. شاید اگه تعطیلات بین ترم نبود این جوری نمی شد. انگار تمام مشغولیات و سرگرمی هام و ریختن تو یه قلک و یا یه جام و من هرچی ازش می کشم بیرون یا خوابه یا چرخیدن تو خیابونا یا یه چیزایی که اصلا نمیدونم چیه. کتابای که گرفته بودم هر دو شب ، یه بار یه چند صفحه ای ازشون میخونم و سریع خوابم میبره. چند روزه میخوام برم آرایشگاه. دهه رو بهونه کردم و امروزم تا ظهر خوابیدم.انداختمش واسه فردا صبح و از الان مطمئنم که فردا هم از آرایشگاه خبری نیست. هر روز یه نگاه به وسایل نقاشی و مقاله هام میندازم و فکر میکنم باید یه وقتی واسشون پیدا کنم و وقتها از تو دستم لیز میخورن . کم کم یه ترس داره میاد سراغم که نکنه بعد از تعطیلات هم همین وضع باشه. نکنه جا بمونم از زندگی....

 

امروز رفتیم چند جا واسه لباس نامزدی( ما هنوز جشن نگرفتیم!!) . یه چند تا از این خونه ها که باید از قبل وقت بگیری و بعدم که میری 4 تا دونه لباس آویزون بهت نشون میدن و میگن اینا دیروز واسمون از فرانسه رسیده!!! یکیشون چند تا لباس اجق وجق با رنگهای در هم برهم  و جیغ نشون میده و میگه جدیدا واسه نامزدی ازینا میپوشن. یه ربع بهشون نگاه کردم . هیچ جوری نتونستم خودم رو راضی کنم که با یه چیزی شبیه لباسهای سیرک که یه گوشه هم به لباس هندی زده تو مهمونیم بچرخم و اومدیم بیرون. مثل اینکه خوب فصلی واسه خرید این جور چیزا نیست و منم اصلا عادت ندارم لباس خیاط دوز بپوشم. خیلی شانسکی رفتیم تو یه مغازه و خیلی شانسکی تر یه گوشه ای چیزی دیدم که باورم نمیشد تو یه همچین مغازه ای پیدا بشه. قیمتش رو نمیگم چون خودم هم باورم نمیشه یه همچین قیمتی رو( بی نهایت ارزون بود) مقصود میگه اینجوری میتونی به جای یکی 5 تا بخری و من فکر میکنم چطوری یه کاری کنم که تو جشنم هی لباسای جور واجور بپوشم!! یک شنبه قراره که تحویلش بگیرم :))))

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢