و اين منم

 

 

 

فکر کنم که روز دوشنبه بود که شديدا هوس کرده بودم که به هر زوری شده بيام و چيز ميزام رو بنويسم. ولی مقصود دقيقا اومده بود همين بقل يعنی رو تخت من دراز کشيده بود و چرت ميزد. حتی گاهی خر خر هم ميکرد!!!! منم يه چشمم به اون بود و يه چشمم به مانيتور که نکنه يه وقت  بيدار بشه و من رو در حال نويسندگی ببينه و گير بده که داری چی کار ميکنی و اينا!! که از قضا اونم هر ۵ دقيقه بيدار ميشده و منم هر ۵ دقيقه لبخند مليح تحويلش ميدادم و تشويقش ميکردم که بخوابه. آخرشم از خير نوشتن اينجوری گذشتم و رفتم پی زندگيم. و اينک شروع.....من الان تمام تلاشم رو ميکنم که اينتر رو بزنم و يه خط بيام پايين. قبلش نوشتم رو سيو ميکنم که نپره....

کلی عمليات ژانگولری درآوردم و اومدم اينجا.....اين يعنی که اگه قبلا هم تنبلی نميکردم و يه مقدار تلاش ميکردم ميتونستم بنويسم. شرمنده. يه چيز خوب که بايد بگم اينه که طی ديروز و امروز ما موفق شديم که بريم و بعد از چندين ماه حلقه بخريم و جای خاليش رو توی دستمون پر کنيم:))))))))) اگه بدونيد که اين حلقه واسه ما چه شاخی شده بود. ( سالی جون بازم معذرت . اون قضيه فراموشکاری علتش همين بود که قيد شد!!) الان حس يه سرباز رو دارم که بالای تپه فتح شده وايساده و داره پرچمش رو تکون ميده:)))) ياد اين فیلم آخری کلينت ايستوود افتادم هوينوری!!!

يه چند تا فيلم ديدم اين اواخر و دو تا کتاب خوندم که بعدا اگه شد توضيح ميدم بيشتر. فقط اين کتاب آخريه بلنديهای بادگير بود که بعد از ديدن فيلمش وسوسه شدم که کتابش رو بخونم. فصل اولش رو که خوندم تا صبح خوابهای خيلی خيلی ترسناک ديدم و بعد خوندن فصل آخر انقدر ترسيده بودم که ميخواستم برم شب بقل مامانم بخوابم. به هر کی ام که رسيدم گفتم اين کتابه خيلی ترسناکه!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٢/٥