و اين منم

 

 

 

 

همين الان کلک آلبالو خشکه ها رو تمام و کمال کندم و خيالم راحت شد. عيد که رفته بوديم خونه يکی از عمه های مقصود واسه عيد ديدنی٬ بعد از اينکه متوجه علاقه من به اين خوراکی خوشمزه شد همه ی آلبالوهايی رو که طی يک ايده ی جديد واسه پذيرايی گذاشته بود به من تقديم کرد. و اونها هم الان تموم شدند. يه جوری بايد  آبرومندانه پيغوم برسونم که منتظر ياری سبزش هستم دوباره:)))))

 يه چند وقته من و مقصود يه کم زياد داره بحثمون ميشه. نميدونم طبيعيه يا نه.هر چی که هست اصلا خوب نيست و تمام اون لحظه ها هر دومون رو بی نهايت زجر ميده. بحثمون هم که بحث نيست آخه. سر يه چيزای خيلی خيلی الکی شاکی ميشيم و قهر ميکنيم. اغلبم من دلم طاقت نمياره و ميرم آشتی ميکنم. البته بعدش که حال مقصود خوب ميشه و دو مرتبه سرحال ميشه٬ من تو دلم همچنان غصه ميخورم ٬تا کی بشه که پروغی بزنم زير گريه. دوست جون که  ميگه طبيعيه و اوايل زندگی مشترک از اين چيزا پيش مياد. البته خودش تاحالا زندگی مشترک نداشته!!!!تا حالا هم اين جرات رو پيدا نکرم که برم از دوستای متاهلم سوال کنم. يعنی بيشتر نخواستم که از ناراحتی هام بگم. البته خدا رو هزار مرتبه شکر فعلا وضعيت سفيده. فقط مقصود رفته سفر و دل من يه کم براش تنگيده. کلی هم از فردا ميترسم که نکنه وقتی برميگرده من به جای ابراز احساسات از دلتنگی بهونه کنم و باز اوضاع خراب بشه:(((((((((

 مرسی امين که من رو به اين بازی ترس دعوت کردی. خوب من از هزار تا چيز ميترسم و ترجيح ميدم که اينجا خودم رو لو ندم. از ترسهام هم خيلی خيلی ميترسم. ميشه يکی بياد بازی خوشحال کننده ترين چيزا يا شاد ترين لحظه ها رو راه بندازه؟!!!  

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٢/۱٠