و اين منم

 

 

دارم فکر ميکنم که حتمن يه ايرادی هست يا يه مشکلی که نميدونم ريشه اش به چی برميگرده. جريانی که نميذاره من از خوشی هام و تفريحاتم چيزی بگم. اينکه اگه بخوام حرفی بزنم از اين چيزا خيلی کار لوسيه و اين حرفها گفتن نداره. اما تا يه غمی و ناراحتی پيش مياد فوری دهنم باز ميشه. تو خونه ميگم به دوست جون ميگم و اينجا مينويسم. چرا مثلا الان که ميخوام بگم ديشب بهم خيلی خوش گذشته معذبم؟!!

ديشب ما رفتيم پارک. پارک پر قفس بود و پر از خرگوش و کبوتر چاهی و مرغ و خروس. و من هی گفتم آ مثل آهو ٫ ک مثل کوسه٫ ب مثل ببر.... بعدشم چسبيدم به مقصود و شروع کردم به سوال پرسيدن در مورد کارمند جديدش. چون تو خونه بهم تذکر داده بودن و من خودم عمرن عقلم به اين چيزا قد بده. کارمندی که خانومه و منشيه!!!

يه نکته مهم: چی پف پفک نيست. از اين قهوه ای شيرين هاست که ميريزن تو شير و ميخورن. ممکنه خودش مفيد نباشه و ضرر هم داشته باشه ولی شيره که حتما خوبه!!!

بعد از اون دو تا کتابی که قبلا ها گفته بودم و يکيش رو خوندم. حالا دو تا کتاب ديگه گرفتم ويکيش رو نميخوام بخونم و اون يکيش رو امروز تموم کردم و بسی لذت بردم. اسمش بود عروسک فرنگی.

يه نکته ی ديگه. چايی متابوليسم بدن رو زياد ميکنه. پس اگه ميخوايد لاغر شيد و مثل من تنبليد و حوصله ورزش نداريد. چايی نوش جان کنيد٬ زياد!!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/٩