و اين منم

 

نفسم داشت بند می اومد قلبم اومده بود تو دهنم. صدای نفس کشيدن بغل دستيم رو هم می شنيدم. ۱۷.۱۸.خدايا يه وقت نشه ۲۰. دست کناريم رو گرفتم. خيس عرق بود. وای نه ۱۹ يخ کرده بودم . چشمام داشت از حدقه می ا.مد بيرون. ۲۰ . هنوز جای اميد بود. ضربه ی آخر زده شد. ۲۱. تير خلاص. ديگه فرقی نميکرد که بيشتر بشه يا نه. ولی نشد. همون ۲۱ موند . من از ۴۰ تا سوال ۲۱ی غلط داشتم و با نمره ی ۹.۵ از درس راديولوژی افتادم. حس بلند شدن از جام رو نداشتم نقدر خورد شده بودم که بايد با خاک انداز جمعم می کردند. بچه ها دور استاد جمع شدن و هر کسی يه چيزی می گفت . ومن فقط نگاه می کردم . مونده بودم چی بگم . با بيتا دنبال خانم دکتر افتاديم  از طبقه ۵ تا طبقه ۲ بيتا يکسر داشت مخ استاد رو ميزد و اون هم هی چرت و پرت می گفت. فقط يک طبقه ديگه مونده بود رفتم جلو و با يه لحنی که دل خودم هم واسه خودم سوخت گفتم ؛ خانوم دکتر من چند تا از جواب های درستم را غلط کردم و حالا به خاطر همون ها دارم با نمره ی ۹.۵ می افتم . واقعا زور داره. اونم گفت اره واقعا زور داره( فکر کردم داره همدردی ميکنه) انقدر که می شه يه تراکتور را بلند کرد( مسخره خودتی !!!) بيتا هم اخرين عز و جزش رو کرد. وقتی داشت می رفت تو اتاقش گفت: نگران نباشيد بالای ۹ را ۱۰ ميدم. داشتم بال در می اوردم . دلم می خواست بپرم ماچش کنم. ولی رفت تو اتاقش. زنده شدم. تو چند اين مدت گيج گيج بودم. تا رسيدم طبقه همکف رفتم به همه اين خبر خوب رو بدم ولی انقدر ذوق زده بودم که هيچ کس نفهميد من چی گفتم. اگه از اول قبول می شدم انقدر بهم نمی چسبيد که الان.

ولی انرژی ازمون گرفت ها. خيلی خيلی سخت بود .موندم اين سه تا امتحان بعدی رو چه جوری بدم. تازه مامان اينا هم رفتن مسافرت ومن به خاطر امتحان هام نرفتم. واقعا که من بدبختم . فکر نکنک هيج دانشگاه ديگه ای به غير از ما امتحا ناش مونده باشه.

  • امشب ميرزا کوچک خان جنگلی رو ميداد يه جاش يه حرف خوب زده می شد که من اين طوری برداشت کردم: هر انقلابی يه عمری داره چون سر راه هر انقلابی انقدر جنگ و درگيری ميشه که تمام آدم هايی که حميت و شرف دارن بر سر راه هدف شون کشته می شن و اين نامرد ها هستن که می مونن اون هايی هم که نامرد نيستن نامرد ها کلکشون رو ميکنن. بقيه هم که انسانند و انسانم جايز الخطا ست و انقدر خطا می کنند که انقلابشون می افته دست نا مردا .اون موقع ديگه چيزی از اون انقلاب نمونده.(زياد جدی نگيريد)
  •  

نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/۱٠