و اين منم

 

 

 

درست همون موقعی که من کلی حس نوشتنم گرفته بود اين عراقيها زدن منبع برق ما رو پُکوندن!!! منم که آخر اطلاعات و اين حرفهام. تازه همين چند روز پيش فهميدم که جای خونمون عوض شده :)

 تو اين يه ماهه خيلی اتفاقها افتاد که کلی منو به عز و جز مينداخت که بيام بنويسم و ميخوردم به ... مثلن اينکه تموم واحدهام رو به غير اونی که بايد توش پايان نامه ارائه بدی رو درست سر وقت تموم کردم. و اگه يه کم ارفاق کنی و پايان نامه رو ناديده بگيری ٬ درس خوندنم تموم شد. ديگه اينکه مادربزرگ مقصود فوت کرد. البته من زياد نميشناختمش و اون لحظه های اول اصلا نميتونستم ناراحتی مقصود رو درک کنم و به نظرم کاراش مسخره ميومد چون خودم اين حس رو نداشتم. ولی بعد از چند وقت درکم بيشتر شد:))) به خاطر همين جريان تاسف ناک روز زن و تولد من که درست دو روز بعد از فوت مادربزرگ بود ماليده شد.البته نميشد خرده ای هم بهش گرفت.اما خب نميدونم اين توقع زياديه که انتظار داشتم مقصود حداقل يه تبريک بهم بگه.  گفت ولی نصفه شب. وقتی که داشتيم برميگشتيم خونه. خودش گفت که از صبح يادش بوده ولی چيزی نگفته.من حق داشتم که ناراحت بشم؟!!! فرداش وقتی بچه های کلاس به طرز سورپريزانه ای برام جشن گرفتن کم مونده بود گريه کنم. واقعا ممنونم بچه ها . اتفاقات اون روز خيلی خوشحالم کرد.:)))

واما اينکه من رفتم سر کار. البته يه کار موقتی که ديروز آخرين روزش بود. قبل از اينکه برم دقيقا حس اولين روز مدرسه رو داشتم. ولی الان واقعا خوشحالم که تموم شد. يه کابوس بود. توی اون ۱۴ روز واقعا از زندگيم جا موندم. روزی يک ساعت رانندگی ميکردم که برم و برگردم. تو راه برگشت معمولا روزی دو تا تصادف ميديدم.و تا يک ساعت بعدش عصبی و به نوعی سگ بودم. اينو فهميدم که من اصلا به درد کار جدی و اين حرفها نميخورم. من بايد زندگی بدون نظم و دلبخواهی خودم رو داشته باشم. خدا ميدونه تو اين چند روز چند بار با مقصود و بقيه دعوام شد سر چيزای بيخودی .به قول شاهدان عينی از همين ديشب٬ اخلاقم دو مرتبه برگشت سر جاش و خوش اخلاق شدم. امروز صبحم که يه خواب معرکه ديدم. تمام دوستام توی خواب بودن و همه با هم داشتيم ميرقصيديم و ميخنديديم.هوممممممممم چقدر خوب بود:)))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٥/۱٤