و اين منم

 

 

 

الان دلم ميخواد گريه کنم . يا زنگ بزنم به مامان و بگم که دلم ميخواست الان پيشش بودم. دلم ميخواد واسه شام شير برنج درست کنم ولی بيشتر حالت دسر داره . احتمالا مردای خونه سير نميشن. دلم ميخواد منم الان همدان بودم و اونجا ميرفتم پيش استادم . اونجا نقاشی ميکشيديم و حرف ميزديم و حرف. دلم واسه گذشتم تنگ شده. واسه روزای بی قيدی واسه روزايی که با دوست جامعه شناسم لباسهای عجيب می پوشيديم و ميرفتيم فلکه کنار حوضش مينشستيم و تا شب حرف ميزديم و بستنی ميخورديم. دلم واسه گلهای زرد باغ تنگ شده و واسه گلهای ياسش .  

ديروز رفتم دانشگاه. بعدش رفتم و کفش خريدم. تنها جايی که ميتونم چونه بزنم و يه تخفيف حسابی بگيرم همين مغازه هست که سالی يه بار يه کفش کتونی ازش ميخرم. بعدش متوجه شدم که تحت تعقيب يه آقايی هستم. آقايی که لباس زرشکی راه راه پوشيده بود. تقريبا ۴۰ سالش بود ويه کيف کوچولی کهنه و چرمی رو زير بغلش گرفته بود. آقايی که چشمهای قرمز و دريده ای داشت. ترسناک بود. انقدر که شروع کردم به دويدن و توی شلوغی خيابون وليعصر لابلای جمعيت خودم رو گم کردم. بعدش هم يه ساندويج ۶۰۰ تومنی خوشمزه خريدم و سوار ماشين شدم. چشماش قرمز بود.

پنج شنبه یکی از فاميلهای مقصود اينا تو يه رستوران خوب مهمونی گرفته. جمعه عروسی دختر دوست مامانه و شنبه چهلم  مادربزرگه مقصوده. هيچ تمايلی به مهمونی پنج شنبه ندارم. از دختر دوست مامان هميشه بدم ميومده و اما با اينکه اسمش اصلن جالب نيست ولی چهلم مادربرگ يه روزنه است واسه اينکه يه چند روزی فرار کنم و برم يه جايی که عميق نفس بکشم:)))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٥/۱٦