و اين منم

 

 

نوشته ی قبليم اولش رو که ميخونم  خوشم مياد. چون همون شب شير برنج رو درست کردم. و فرداش هم رفتم همدان. رفتم نفس کشيدم نفس کشيدم نفس کشيدم. اولش ماشين نبرده بودم ولی بعد مقصود برام ماشين آورد و يه کوچولو کار خودش رو انجام داد و رفت. اينو گفتم که فکر نکنيد فقط به خاطر من اين همه راه رو اومد. بعد چون ماشين داشتم بيشتر گشتم و بيشتر بيشتر نفس کشيدم. اگه ميخواهيد به يه سفر تابستونی بريد و هنوز جايی رو انتخاب نکرديد من بهتون همدان رو پيشنهاد ميکنم. امسال از هميشه قشنگتره. مطمئن باشيد به امتحانش می ارزه. پيش استادم هم رفتم . اما يه کم که حرف زديم ديگه دلم نخواست اونجا باشم . ديگه دلم نخواست اونجا نقاشی بکشم. واسه همين به قراری که باهش گذاشته بودم اهميت ندادم و به جاش رفتم پی رفيق بازی:))))) کلی از دوستام رو ديدم. باور کردنش سخته اما  حتی دو تا از دوستای دوم ابتدايی رو هم ديدم. خوب معلومه که اصلا نشناختمشون ولی کلی خاطره از اون موقع يادم مونده بود که بعد از معرفی باعث شد يه کم آبروداری کنم .الا جونم دلم واست الان يه ذره شده.

امروز يه لباس جديد و عجيب رو پوشيدم و رفتم بيرون . رفتم که ابروهام رو رنگ کنم.ولی بنا به دلايلی رنگ نگرفت!!!! بعدش زنگ زدم به دوست جامعه شناسم که بياد خونمون ٬ ولی ميخواست بره تئاتر و نيومد:(((( منم تنهايی نشستم و فيلم نگاه کردم. فيلمش غم انگيزناک و يه کم آبدوخياری بود و يه سری افکار عصه ای واسم جور کرد.که الان دورشون کردم البته.

راستی من از صبح فقط يه فنجون چايی٬ يه فنجون شير٬ دو تا خرما ٬ يه هلو ٬ چند تا دونه انگور و يه بسته کرانچی خوردم. چه بامزه فکر ميکردم خيلی کمه ولی الان که نوشتم  کلی شد. فردا هم ميخوام روزه بگيرم اگه بشه. دلم ميخواد لاک بنفش هم بزنم اگه بشه. الانم ميخوام برم جلوی تلويزيون بشينم و با منجوقهام چيز ميز درست کنم.

يه قرص خوردم که بعدش تا چند ساعت نبايد دراز بکشی. اين يعنی شکنجه!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٥/۳٠