و اين منم

 

 

ميدونستم که يه چيز مخفی تو کمدش داره. اما نميدونستم چيه و کجا. از بس مرموزه٬ اينجوری فکر ميکردم. يه روز که سر کار بود نميدونم  چی جرقه زد و يهو مستقيم رفتم سراغ جايی که مخفی گاهش بود. حالا کی اينجوری آدرس دقيق رو بهم داد نميدونم؟!! يه جعبه پيراهن بود با يه عالمه فيلم. همش هم فيلمهای تين ايجری و به قولی از اونا که مخصوص دختراس !!!!. حالا پسره از چی اين فيلمها خوشش اومده بود نميدونم. از اون موقع تا ديروز روزی هشت بار نق زدم که من فيلم ديگه ندارم و فيلم ميخوام. بلکم خسته بشه و يه چيزی رو کنه.که هيچ اثری نداشت. تا اينکه ديشب رفت سفر.... امروز دختران متوسط که لينزی لوهان توش بازی کرده  و دختر همسايه رو ديدم. عصری هم ميخواستم يه فيلم از هيلاری داف ببينم که مقصود اومد و رفتيم ساندويچ خريديم و تو پارک خورديم. يه پارک کوچيک نزديک خونه که تا حالا نرفته بوديم. مخصوص اسکيت سوارها بود. يعنی طراحيش واسه همچين ورزشی بود. جدی ميگم!!! حالا فردا ميخوام يه غذای حاضری درست کنم و زنبيل به دست و زير انداز به بقل بازم بريم پارک:)))

بعضی از اين پسر بچه فينگيلی تپل ها عجب ...اند!!! ( کلمه ای که بايد جای سه نقطه بذارم يادم نمياد) عين سه باری که از جلو ما رد شد داشت حرف جنس مونث رو ميزد!!!

ميخوام از تو صندوقچه بيارمت بيرون!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٦/٥