و اين منم

 

 

 

و ما بلاخره اولين سفر دوتاييمون رو رفتيم:)))))

به يادت افتاده بودم. به ياد آخرين لحظات. آخرين احساسات. و بد تر از اون داشتم خودم رو ملامت ميکردم. من فقط چند تا پله با تو فاصله داشتم و داشتم عذاب ميکشدم که الان ديگه نه خودت هستی و نه حتی آرزوی بودنت. به گريه افتاده بودم و نميتونستم جلوی خودم رو بگيرم.  بيدار شده بود و فکر ميکرد کاری کرده و من به خاطر اون دارم گريه ميکنم.  بقضم ترکيد و زار زدم. من داشتم به خاطر تو به خاطر عشق از دست رفتم تو بقل يکی ديگه گريه ميکردم. لحظه های بدی بود. کاش من ازدواج نکرده بودم . کاش تو ازدواج نکرده بودی. کاش جواب اس ام اسم رو نميدادی....

ديروز يه اتفاقی افتاد که هميشه ازش ميترسيدم.وقتی داشتم رختها رو پهن ميکردم ٬ در بالکن بسته شد و از تو قفل شد. از ساعت يک و چهل دقيقه تا ۲ ظهر وقتی آفتاب مستقيم داشت تو مغزم ميخورد من اون بيرون گير کرده بود . هيچکی خونه نبود و در بهترين حالت هم پسره ساعت يه ربع به سه ميومد خونه. که البته رفته بود کرج و اصلا نميومد . ولی من خبر نداشتم و فکر ميکردم که مياد و نجاتم ميده. اگه مثل فيلم ها به فکر نرسيده بود که بدنم رو بکوبم به در احتمالا الان در اثر پختن مخ مرده بود!!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٦/۱۱