و اين منم

 

 

 

 الان از کلاس فلوتم برگشتم و خيلی شارژم و انرژی دارم. با ماشين رفتم تا اونجا (وليعصرنرسيده به فاطمی) و کلی تو خيابونهای خلوت مخصوص بعد از ظهر جمعه کيف کردم. برگشتنی هم رفتم اون مبل قرمز هايی رو که هميشه ما از روبروش رد ميشديم رو از نزديک ديدم. حتی روش هم نشستم. چقدر خوبه که مامان هم با من موافقه و ميخواد واسم از اون مبل تپل قرمزها بخره:)))) وای راستی مامان برگشته و ديگه من از کار خونه خلاص شدم. ديگه اين آخرها داشتم دچار استهلاک جسمی روحی ميشدم. دومرتبه دارم بی قيد ميشم:)) تازه امروز داشتم ميرفتم کلاس شبيه دوران مجرديم لباس پوشيدم و کلی احساس جوونی کردم. کاش مقصود تو لباس پوشيدنم دخالت نميکرد!!! وای که اين مردا چقدر واردن که با مظلومی حرف خودشون رو تاثير گذار بزنن. خوب اينم يه جور دخالته ديگه.

چند وقت پيش تو يه مهمونی جلوی دستشويی يه پيرزن رو ديدم. کپی مامانی بود. داماد اومده بود و خانومه ميخواست کله شو رد کنه تو پيراهنش. تپل بود انقدر!!! بعد که راهی پيدا نکرد اومد خودشو پشت من قايم کرد اگه بدونيد چقدر جلوی خودم رو گرفتم تا بقلش نکنم؟!!! ولی کاش بقلش کرده بود. يه جايی خاليه !!!

کاش زودتر اومده بودم و يه چيزی نوشته بودم. احساس ميکنم بايد به خاطر نوشته ی قبليم معذرت بخوام.  از اين به بعد فقط موقع هايی که خوشحالم مطلب می نويسم. حالا هرچقدرم بی معنی :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٦/٢۳