و اين منم

 

 

Howl's moving castle .الان ۲-۳ روزه که دارم باهاش زندگی ميکنم. ۲-۳ سال پيش بود که تبليغاش رو تو چند تا شبکه ديدم. آرزو شده بود برام ديدنش. الان که چند وقته تو خونمونه آرزوم اينه که برم توش. برم همه ی شخصيت هاش رو به غير از مادام سليمان يکی يکی بقل کنم. وای اگه ميشد!!!

پسره بهم ميگه تو باطن نداری. رويی. فکر کنم يه مدتيه زيادی برون گرا شدم:))

هوق ٬ فردا بايد برم يونی!!! واسه خودم انگيزه پيدا کردم. انگيزه واسه تموم کردن درسم. درسم يعنی پايان نامه کوفتی. هر موقع که سرد ميشم زنگ ميزنم به يکی از اين آگهی های نيازمنديها که دندونپزشک ميخوان. خيلی مسخره است ولی وقتی اونور تلفن فکر ميکنن من درسم تموم شده و قرار ميذارن واسه صحبت کردن و از ساعات کاری و دستمزد حرف ميزنن ٬ يه آمپول انرژی گنده به من تزريق ميشه. حتی کيف هم ميکنم:)))

دينگ دينگ. ۵ دقيقه مانده به شروع سحری!!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٦/۳۱