و اين منم

 

 

 

به لطف دانشگامون که تا وسط تابستون بازه و ۲۰ روز مونده به پاييز کلاساش شروع ميشه٬ ما نفهميديم  تابستون کی اومد و کی رفت !!! فکر ميکردم يه هفته پيش تابستون تموم شده تا اينکه امروز با يه ازدحام جلوی امور مشترکين روبرو شدم. تا برسم بهش کلی حدس زدم که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه و وقتی رسيدم فهميدم قضيه چيه . يه مدرسه ی کوچمولوی ابتدايی کنارش بود و ازدحام هم مربوط ميشد به والدين . و از اونجايی که قبلا چنين چيزی رو نديده بودم متوجه شدم که امروز اول پاييزه !!! واسه يه لحظه دلم خواست که منم يه بچه داشتم که روز اول ميبردمش مدرسه و بعد از ظهر ميرفتم دنبالش. ولی تا يادم اومد که بايد هر روز ۶ صبح بلند شم و صبحونه بريزم تو حلقش و تغذيه بزارم تو کيفش و وايسم دم در تا سرويش بياد دنبالش از خيرش گذشتم و آرزوم رو پس گرفتم!!! چقدر من از اين اول مهر بدم ميومد.در عوض انقدر از خاله ی مامانم خوشم ميومد که هميشه هفته اول پاييز مسافرت بودن و بچه هاش يه هفته دير ميرفتن مدرسه.مامان من هيچوقت از اين جسارت ها نداشت.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٧/٢