و اين منم

 

 

 

اه الان رفتم زدم قابعکس الله يه مغازه ای رو شکستم !!! کلی هم اعصابم خورد شد. يهو چی شد ؟!! من که داشتم ميرفتم فيلم بخرم چرا يهو راهم رو کج کردم و از وسط يه باغچه پريدم و رفتم زارتی خسارت زدم. تازه تو رو دروايسی يه چوب رخت زشت مخصوص شال و روسری که خيلی هم گرون بود رو خريدم. قابش رو هم گرفتم که برم واسش درست کنم. از پيرمرد مغازه دار هم بدم اومد. به جای اينکه منو دلداری بده که آی چيزی نيست و قضا بلا بود و از اين حرفا فوری قابش رو انداخت تو کيسه داد دستم. چقدرم هوا گرمه!!!

ديروز هری پاتر رو ديدم. چقدر اولاش وهم انگيزناک بود. راستی اينايی که کتابش رو هم ميخونن اين دوست دختر چينی هری تو کتابم انقدر لوس و يخه؟!! من شنيدم که اين کتاب پنجم يعنی هری پاتر و محفل ققنوس از همه ی کتابها ضعيفتره٬ آره؟ فيلمش که يه کم سبک بود نسبت به قبلی ها . من همش منتظر بودم که يه اتفاقی بيوفته که نيافتاد تا آخرش. هی فکر ميکنم خوب فيلم رو نديدم که اينجوريم. شايد امشب واسه دفعه سوم فيلم رو ديدم و يهو ديدم مثلا لای درختای تو جنگل يه خبرايی هست:))))

دعا کنيد من امشب همت کنم اين يک صفحه ای را که بايد تحويل بدهم روز يک شنبه٬ بنويسم. ميگم امشب که بلکم واسه فردا يه فرجی بشه.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٧/٢٠