و اين منم

 

 

 

يه مشت فيلم کسل کننده تنها چيزايی که برام مونده و اين روزا رو باهاشون ميگذرونم. بند و بساط نقاشی رو ميز پهنه و حوصله اش نيست. اين کتابی رو هم که دست گرفتم اصلا پيش نميره. خيلی که بخونم روزی ۱۰ صفحه است. تنها چيز هيجان انگيز اين روزها فيل کوچولوييه که تو شکمم بيدار شده و هميشه گرسنس.  منم که مهربون اصلا نميذارم بفهمه گرسنگی چيه. ديروز انقدر بهش رسيده بودم ديگه نميتونستم رو پاهام وايسم. ديگه چشمم به معجزه ای چيزيه که اين فيل کوچولو پاشه بره و نجات پيدا کنم.

بلاخره يکی از اين استادها ديد که من دارم  کلی زحمت ميکشم و از بس که سنگ جلو پام انداختن هنوز يه قدم هم پيش نرفتم.

نديدنت سخته وقتی که ميبينمت. نباش!!

مهمون داريم. مادربزرگ مامانم که از بس متشخصه بقلش واسه هيچ نوه نتيجه ای باز نيست. من مامانی خودم رو ميخوام.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٧/٢٤