و اين منم

 

 

 

گوشی رو قطع کردم و سعی کردم لبخند بزنم. اومدم از کتابفروشی بيرون. خواستم زنگ بزنم٬ نزدم. خواستم اس ام اس بفرستم٬ نفرستادم. بهاره که داشت دنبالم ميگشت رو صدا زدم و گفتم بيخيال. بيخيال که الان يکی گند زد به خوشی های امروزم. بيخيال که حرفمو نميفهمه که تو يه دنيای ديگست که... الان ولی دندونام درد گرفته از بس يواشکی و بی اختيار فشارشون دادم بهم. عصبانيم و موندم به خودم بد و بيراه بگم يا به اون. گريه هم کردم يه ذره.من امروز از ساعت يک راه رفتم و خوشحال بودم. غذا خوردم و خوشحال بودم. راه رفتم و خوشحال بودم. يه جوشونده ی مزخرف خوردم و خوشحال بودم. چايی خوردم و باز خوشحال بودم. نقاشی نگاه کردم انگشتر دستم کردم٬ کنار حوض فواره دار نشستم و خوشحال بودم. خيلی راه رفتم و خوشحال بودم  ولی از ساعت ۶ديگه خوشحال نبودم. فقط اداش رو درآوردم.

بنده از همينجا وجود هرگونه بچه ای را  چه در درون و چه در بيرون خودمان  تکذيب نموده و اعلان ميدارم که فقط قصد داشتم زياده خواری های اخير را به گردن يک فيل کذايی بيندازم. والسلام:)

 

 

  


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/۳