و اين منم

 

 

 

بدينوسيله ثبت ميشود. سه شنبه من و اين و اين بعد از ۲ سال سه تايی با هم يه جا جمع شديم.۳ تا همشهری بوديم که قش قش ميخنديدم و ميرفتيم و ميومديم . با لهجه ی خودمون حرف ميزديم٬ مان تان شان ميکرديم و ريسه ميرفتيم از خنده. من دلم غنج ميرفت وقتی ميگفتن  ما ميشيم خاله های بچه ات . يه چيزی تو دلم وول ميخورد وقتی جلوی آقای فيلمی کنار خيابون ٬ جلوی آقای بستنی فروش داد و قال ميکرديم و بيخيال جماعت فقط از لحظه هامون لذت ميبرديم.خوشی اون يه روز هنوز منو سرپا نگه داشته. ممنونم دوست جونام.

من جريان نفسهات رو توی هوا احساس ميکنم و قلبم به ضربان ميوفته. من از تپش قلبم ميفهمم که قراره ببينمت تا چند ساعت ديگه و هول ميشم و لپهام داغ ميکنه. من هنوز آسمان ريسمان ميبافم که باهت فقط حرف بزنم. من ... من ديگه نميگم که نباش. من نگرانم که نکنه يه روزی تو رو هم لابلای زندگی گم کنم و ديگه روزی نباشه که بخاطر وجود تو برای چند ثانيه و دقيقه خوش خوشک لبخند بزنم. باش٬ هميشه باش.

چه پاييز خشکيه!!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/۱٩