و اين منم

 

 

 

من دارم ديوونه ميشم و نميدونم چی کار کنم که جلوش رو بگيرم. يعنی ميدونم٬ يا بايد بيخيال باشم يا اين که کارت ماشين و گواهينامه مامان و بيمه اش رو که ۳ ساعته فهميدم گم کردم پيدا کنم. لعنت به اين حافظه آشغالی من که از ديروز که تا امروز هيچ تصويری ازش ندارم که بدونم ديروز مفقود شده يا امروز اميدم به يونی و کمدم بود که وقتی رفتيم دنبالش نبود. بعدم به آيس پک تجريش که عصری ازش پيراشکی خريدم( آره جديدا پيراشکی هم ميفروشن) که اونجا هم نبود. خيلی مسخره است من امروز ۴ چنگولی به کيفم چسبيده بودم که چيزی ازش نيوفته اونوقت همين امروز يا حالا ديروز چيزای به اين مهمی رو به فاک دادم.آخ که من اين دو روزه با اين کوله ام کجاها که نرفتم. هی مقصود از وقتی فهميده منو دلداری ميده و من هی به خودم پيچ ميخورم. از خونه هم جيم زدم ساعت ۱۰ و وقتی همه خواب بودن برگشتم . از بس که وحشت دارم از مواخذه شدن.وای که اگه پيدا بشه من چقدر خوشحال ميشم٬ وای اگه پيدا بشه...

 

 

دينگ دينگ: خبر خوب؛ همه ی مدارک پيدا شد. يه آقای خوبی از تو خيابون پيداش کرده بود کلی اين در و اون در زده بود تا يه شماره تماس يافته بود. ميگفت ميدونستم چقدر براتون مهمه . مرسی که دلداريم دادين.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/٢۸