و اين منم

 

 

 

شدم يه دختر دماغوی کثيف با يه صدای وحشتناک و موهای فر خورده. البته از اين موهای فر خورده خيلی خوشم اومده. کلی قيافم تغيير کرده. مخصوصا که از آرايش ديشبم يه چيزايی دور چشمام مونده که با صورت رنگ پريده و اين موهای جديد باعث شده هی برم جلوی آينه و خودم رو نگاه کنم. اين مقصود آقا فکر ميکرد من يه کم پياز داغ مريضيم رو دارم زياد ميکنم که از زير مهمونی در برم. وقتی برگشتيم ولی يه عالم ترسيده بود .من نميفهمم آخه مگه خونه و آسايشش رو ازتون گرفتن که ميرين تو باغ اونم تو هوای بارونی مهمونی ميگيريد. فکر نميکنن دختر مردم وقتی بر ميگرده ميوفته تو رختخواب و از زور تب شعله ميکشه. آخيشششششش!!!  از همون نصفه شب ميخواستم اينا رو به مقصود بگم که نگفتم. ترسيدم عذاب وجدان بگيره.

من فکر ميکردم آدم وقتی مريض ميشه اشتهاش کم ميشه ولی انگار رو من تاثير نداره. امشب يه ديگ سوپ درست کردم و تا اون قطره آخرش رو خودم به تنهايی خوردم. هی هر چی ميخوام قر و قميش بيام که آی اشتها ندارم و بی ميلم و اينا نميتونم.الانم دلم يه چيزی ميخواد که نميدونم چيه. فقط ميدونم که خنکه:)))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٩/۳