و اين منم

 

 

 

سفر بوديم. چند روزی. رفته بوديم زيارت. خيلی هم خوش گذشت. من نميدونم چرا از اين سفر هی فرار ميکردم. فکر ميکردم هرجا که بريم الواتی اونجا بيشتر خوش ميگذره.ولی اينم خوب بود خيلی. روز آخر هوا به شدت خراب شد اونجا و ما فرار کرديم و برگشتيم. ولی هوای اينجا خيلی بدتر بود. فکر کن من ساعت ۹ خوشگل و با لذت رفتم زير پتو .از بس هوا گرفته بود فکر ميکردم نصفه شبه!!! از اون طرفم يکی از دوستای قديم مدارکش رو فرستاده که من به جاش برم دنبال کارای نظام پزشکيش. منم شديد از اين هوا وحشت کردم و اصلا دلم نميخواد از خونه برم بيرون . هی اين پاکت گندهه جلوی چشمامه و هی به خودم پيچ ميخورم که ای داد حالا کی ميره دنبالش.

آها راستی من از اونجا سر راه برگشت کلی بلوط آوردم و نميدونم چطوری بايد ازشون استفاده کنم؟!! اصلا قابل استفاده هستن؟ ميدونم با شاه بلوط ميشه شيرينی درست کرد ولی اينا خيلی تلخ و تندن.و البته خيلی خوشگلن. کسی پيشنهادی نداره؟!!

دلم ميخواد تا آخر هفته بمونم تو خونه و کپک بزنم و بخوابم:))))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٩/۱۱