و اين منم

 

 

 

چقدر اون روز خوشبخت بودم که تو اون لحظه و ساعت تو اون مکان بودم و تو و خانواده ات رو ديدم. خانواده که نه مامانت رو ديدم. ديدن که چه عرض کنم فقط تونستم دماغش رو ببينم. دلم سوخت. بيشتر به حال تو. که چقدر تو اين مدت اذيتت کرده بودم احتمالا. که به چه سمتی ميکشوندمت و تو به يه جای خيلی مهمتر وصلتر بودی . چه اختلاف وسيعی!!!  از اون روز تو ديگه تموم شدی.تموم. واسه سوالهام بلاخره يه جواب پيدا کردم و آروم شدم.راحت نفس ميکشم و مطمئنم حالا حالا ها احساست نميکنم. ديگه وقتی به مقصود ميگم دوسش دارم يه ور دلم عذاب وجدان نميگره .هومممممممممم.....خوشحالی داره تو دلم ويراژ ميده:))))

 

۸ آذر اينجا ۴ ساله شد.  تو پست قبلی يادم رفت بگم و بعدش هم...و بعد باز يادم رفت.  اگه من تو اون موقع اينجا رو باز نميکردم و توی اين چند سال حرفها و چرند پرندام رو اينجا نميگفتم ، تا الان از حناق مرده بودم. حالا اون هيچی خوشحالی بودن شماهايی رو که هستيد و بهم انرژی تزريق می کنيد رو چی کار ميکردم؟!

جوجه تيغی جون، شما اول برو خطت رو عوض کن که من هی اس ام اس هام نات سند نشه بعد بيا بگو بی معرفت.

ماخام کاشپن بخرم. کوتتا.

 

 

دينگ دينگ: نشد کاشپن کوتتا بخرم. بهم نميومد. امسالم اگه بريم برف بازی مجبورم اون کاشپن تپل آبيه رو بپوشم و قل بخورم:)

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٩/٢٠