و اين منم

 

 

 

 

من آمدم (الان دلم ميخواست بگم آه من آمدم ولی احساس کردم يکی از شما قبلا اينو نوشته و ديگه خوب نيست من بگم) ولی در هر صورت من اومدم. البته جايی نرفته بودم. همينجا بودم فقط نميتونستم بنويسم. واسه اينکه خيلی خسته بودم:)

امروز بعد از مدتها تنها روزيه که بعد از ظهر خونه بودم و استراحت کردم. اين پايان نامه و خريد خونه رسما دارن منو نابود ميکنن. له شدم اين چند وقته. تازه زبون و لثه هام هم خراب شده. خدا به اين چيزی که به سرم اومده دچارتون نکنه که خيلی دردناکه. ببين چقدر درد داشته که تو اين دو سه روزه باعث شده من تاکيید ميکنم من وزن کم کنم.روزای اول که حرفم نميتونستم بزنم.

به نظرتون خوبه که واسه مقصود کادو٬ کت چرمی بخرم؟!! خودش چند وقته که ميخواد بخره و يا وقت نميکنه يا حوصله گشتن رو نداره. خوبه؟!!

دوست جون بلاخره مرخصی گرفته و اومده.چقدر دل تنگ بودم براش. يعنی وقتی خواب ديدم که دارم هی از دوريش گريه ميکنم فهميدم انقدر دلم براش تنگ شده. يعنی باز ميشه با هم بريم تو خيابونا و گم بشيم و حرف بزنيم؟!!

ما بچه بوديم. از توی باغ داشتيم به ساختمون و پنجره اش با نرده های صورتی نگاه ميکرديم و به اون که ميخواست با سيم آنتن تلويزيون خودش رو دار بزنه و به بقيه که نميذاشتن.

 

 

پينگ شدن واسم شده نوستالژی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٦