و اين منم

 

 

 

برام جالب شد اين مطلبهايی که در مورد سالهای سياه مدرسه نوشتن .نميدونم عيب از من بوده که احتمالا سيب زمينی بودم يا عيب از مدرسه هايی که ميرفتم که هيچ سياهی تجربه نکردم. يه چيزايی ميگم بهار و الهه و بهاره دوستايی هستن که از ابتدايی و راهنمايی و دبيرستان واسم موندن اگه جايی اشتباه کردم شما درستشو بگين . اوکی؟!!

ابتدايی معلومه که آدميزاد اصولا کار خلافی به ذهنش نميرسه. ولی خوب ما کلاس چارم که بوديم با شلوار قر و فری رفتيم مدرسه که يکی از ناظم ها مون فکر کرد شلوار گرم کنه و بهمون گفت فقط ساعت ورزشت اينو بپوش. کلاس پنجم که بوديم يه مشت دوست منحرف داشتيم که عکس زنای لخت مياوردن مدرسه. نمی دونم چرا ولی تا آخرش لو نرفتيم.

تو راهنمايی محيط بر عکس شد. دور و بريهای من پاستوريزه پاستوريزه بودن.  کتاب ميبرديم گاهی. يادمه بهاره يه جلد از کتابای فروغ رو که سانسور نشده بود و بهم داد و من تو مراسم افطاری همه ی نکات سانسوريش رو پيدا کردم.  کنار مدرسه ی ما يه مدرسه ی پسرونه ی ابتدايی بود که سن و سال مردودی هاش گاهی از ما هم بيشتر ميشد. رامين ما هم تو اون مدرسه بود و من و بهاره از نرده ها آويزون ميشديم و پول مينداختيم واسه رامين که از بوفه اونا که ما نداشتيم واسمون خوراکی بخره. با بعضی هاشونم ارتباط برقرار کرديم. ولی انقدر پرت بوديم که به جای رد و بدل کردن شماره٬ نايلون پر از آب ميکرديم و پرت ميکرديم اونور. يه بار بهمون تذکر دادن که ديگه سمت نرده ها نريم. توبيخی ولی در کار نبود.البته نماز اجباری و کيف گشتن و از اين لوس بازی ها بود . من فقط يه بار  شی ممنوعه بردم اونم پيچيدم لای چادر نمازم و گذاشتم تو کيف مخصوصش. هيشکی هم نفهميد.

دبيرستان که ديگه نور بود. تقريبا همه رنگ و همه مدل لباس پيدا ميشد. بعضی ها آرايش ميکردن يادمه. ما فقط بايد درس ميخونديم که ميخونديم. ديگه  بقيه چيزها انگار مهم نبود. مجله يادمه مياوردن . ژورنالم حتی ديدم انگار. خودم يه بار فيلم تايتانيک بردم و شو گرفتم. پيش دانشگاهی واسه تقويت روحيه که تو کنکور موفق باشيم دو تا جشن شبونه واسمون گرفتن تو مدرسه که بزنيم و برقصيم. همراه با آرايش و هر لباسی که بخوايم. دوبارم خودم از مدرسه جيم زدم که کسی نفهميد. تنها چيزی که يادمه رنگ کردن پنجره ای بود که به دبيرستان پسرانه مشرف ميشد و يه بار که صدام کردن دفتر اونم به خاطر اينکه ظاهرم شلخته بود و مدير مدرسه  دکمه های ژاکتم رو بست و يقم رو مرتب کرد. يه بار يادمه برای سه تا از بچه ها جنجال به پا شد . يادم نيس واسه چی. احتمالا اين همون نکته ی سیاه بوده که من ازش خبر ندارم.

نميخوام منکر نوشته هاتون بشم . نه به خدا!!! ولی انگار بايد خدا رو خيلی شکر کنم که آسمون ما خوش رنگ تر بوده.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٢۱