و اين منم

 

 

 

 

به طرز وحشتناکی دلتنگيم رفته بالا. انقدر که اگه حرف بزنم لابلای حرفام بغض ميکنم و صدام ميلرزه و اگه ساکت باشم اشکام ميريزه بيرون. تموم اين روزای محرمی از هر چی مداح و نوحه و عزا بود فرار کردم که به اين روز نيفتم و افتادم. دلم ميخواد برم يه محيط ديگه. به سرم زد برم يه دو روزی پيش دوست جون. ولی اون همش ميره سر کار و اگه برم اونجا يا بايد آويزون دنبالش برم اينور اونور يا بمونم تو خونه مثل سفيد برفی که وقتی کوتوله ها ميرفتن بيرون به کارای خونه برسم و شام درست کنم.اگه خاله کوچيکه همدان بود حتما ميرفتم اونجا. بيخيال سرما و سختی سفر با اتوبوس ميشدم و همين فردا راه ميگرفتم ميرفتم. حيف که نيست. جای ديگه ای رو هم سراغ ندارم که بتونم تنهايی برم. کاش مامان بياد با هم يه دو روزی بريم يه شهر گرم!!!

لباسه رو راستی رفتيم پس داديم و يه دونه ديگه سفارش داديم. فکر کن!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/٤