و اين منم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اين چند روز تعطيلی چقدر به ما چسبيد. هنوز به هيچ عنوان دلم واسه دانشگاه تنگ نشده . يه اتفاق جالب برای من افتاد اونم اينکه تو يکی از اين روز ها قرار بود ما بريم نامزدی يکی از دوستان تا شب قبلش هم کلی ذوق و شوق داشتيم . اصلا دلمون می خواست همون الانش اونجا ميبوديم . ولی شب که خوابيديم يه نفر اومد گفت ببين نرفتی هم نرفتی زياد مهم نيست .منم که بد مدل تحت تاثير خوابهايم هستم صبح هر کاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم که برم . ونرفتم . اون روز گذشت و گذشت يعنی سپری شد و ما هی چرخيديم و چرخيديم . بعد شب که شد سرمو که بلند کردم ديدم زير يه اسمون پر از ستاره ام چيزی که فکر نمی کردم به اين زودی ها بهش برسم . چقدر بعضی آرزو های آدم زود بر اورده ميشه. خولاصه که خيلی چسبيد .

  •  امروز کلی کار دارم اول از همه بايد برم دانشگاه هم انتخاب واحد داريم هم اينکه نمره ها رو ببينم .دو تا از درسها اوضاشون خيلی  وخيم است . دعا کنيد از ناحيه ی اين ۲ تا آسيب و بلايی به ما نرسه.
  • آقا ما پارسال شروع کرديم به خوندن کتاب کليدر . تا اول جلد دهم را خوب خونديم . ولی نمی دونم اين جلد اخر گرفتار چه نحوستی شده هر کاری که ميکنم نه می تونم شروعش کنم نه تموم.
  • من می خوام از اين به بعد با هر پستم حتما يه عکس  بذارم اينجا . خوبه نه؟
  • ديگه اينکه هيچی سلامتی شما.

نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/٢٥