و اين منم

 

 


 
روزای آخر سال دارن خیلی خیلی سخت میگذرن. سخت سخت سخت انقدر که دیگه خندیدنم یادم نمیاد. روزای خوبم دور شدن . بده خیلی. اینجوری فکر میکنم کل سال قبل رو همینطوری گذروندم. از بهتر شدن اوضاع ناامید شدم و چیزی پیدا نمیکنم که خودم رو دلداری بدم باهاش.این به هم فشرده گی کارا این انتظارایی که ازم دارن این حس مسخره تنها بودن...دلم یه بغل گنده مهربون میخواد که به عوضش چیزی طلب نکنه. چطوری میشه که زندگی یهو انقدر تلخ میشه ٬انقدر که دیگه کاشکی میشه نبودن ندیدن نشنیدن. برین و ازم دور شین روزای بد که دیگه حتی یادم نیاد  چطور به خاطرتون مجبور شدم کمپرس چایی بذارم رو پلکام.

حواسم به بازی هست. گوشه ی یه کاغذ هم نوشتم ترانه ها رو ولی ... شما که منتظر چیزی نیستین. مینویسم. واسه دل خودم هم که شده یه روزی مینویسم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٢/٢٥