و اين منم

 

 

 

یه هفته از عروسی گذشته و هر کی زنگ میزنه سراغ از آسایش و اینا می گیره.من تنبل دو روز بعد از عروسی ناگهان کارای خونه بهم حمله کردن و دیگه همچنان خسته ام. الان اومدم خونه مامانم اینا و دلم میخواد یه هفته اینجا بمونم. جای همگی خالی مهمونی و جشن خوبی بود و خوش گذشت هم به خودمون هم فکر کنم به مهمونا. به خاطر همون مسئله بالا که گفتم و فکر پایان نامه هنوز آسوده خاطر نشدم. فکر می کردم که تا آخر تیر میتونم برم دنبال دفاع و اینا ولی تازه دیروز با تلفن ریحان متوجه شدم که توی تیر که وقت امتحانهاست استادهای گرانقدر رو به سختی میشه پیدا کرد و کلی غصه دار شدم. این پایان نامه شده جوک و تهش مثل آدامس کش میاد و ازم فرار میکنه.  تا همین چند دقیقه پیش داشتم رفرنسها رو مرتب میکردم که شنبه ببرم در مطب مشاور . اییییییی خدا اینو هم بخیر بگذرون !!!

 بگذریم خونه ما از خونه مامانم اینا یه کم دوره و من که دیگه ماشین ندارم حسابی اسیرم تو خونه تا مقصود بیاد و آزادم کنه. ساعت آزادی هم خیلی شانس بیارم دیگه زودتر از ٨ نیست عمرا. تو آفتاب و گرما و کوچه های بلند و خلوت و نا آشنا هنوز نتونستم پیاده بیام بیرون. میترسم مخم بپزه. کامپیوترم نداریم :(((  همه ی اینا یعنی که من خونه مامانم رو میخوام. اینجا ظهرهاش مخ سالم میمونه :)))

دیگه برم بخوابم که زیادی زنجه بوره کردم. باشد که فردا روز شاد و بدون خستگی و با حالی باشد.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۳/۳۱